گوزلریم بیر دولو یاش سن یوکسون سن یوکسون بویوک اوزلم سن یوکسون

این شعر تقدیم به خودمه راستش ولی اگه دوستش داشتی برای خودت هم می تونی حساب کنی من دوباره اشکم پر از اشک پر از غم دوباره عید آمد یک سال دیگه گذشت یه سال بزرگ گذشت از عمرم و من بازم به همین دستم می رسد آرزویش کنم همین بدون صدایی ....

کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوست

بیا که نوبت انس است و الفت است ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد

ز بسکه باغ طبیعت پرآفت است ای دوست

مگر تأسفی از رفتگان نخواهی داشت ؟ !

بیا که صحبت یاران غنیمت است ای دوست

عزیز دار محبت که خار زار جهان

گرش گلی است همانا محبت است ای دوست

به کام دشمن دون دست دوستان بستن

به دوستی که نه شرط مروت است ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد

که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست

بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز

گشوده اند و عجب لوح عبرت است ای دوست

مآل کار جهان و جهانیان خواهی

بیا ببین که خزان طبیعت است ای دوست

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد

بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه

که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

/ 2 نظر / 30 بازدید
دریا

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ گر راه به مرهمکده عشق بیابی الماس بنه بر دل افکار و دگر هیچ بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ کای وای زمحرومی دیدار و دگر هیچ در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ از کعبه گر این بار برونم بگذارند ناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچ عرفی به غلط شهر ه شهرست ببینید صد گل زده بر گوشه دستار ودگر هیچ