می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

هیوا مسیح

/ 5 نظر / 6 بازدید
خواهرانه

رقیه جون همیشه میام مطالبتو میخونم.. فقط دستم قدرت نوشتن نداره برای همین کامنت نمیذارم... مطلب همکارت که نیمی ازماه زندگی میکردخیلی زیبابود.. همسرم چندبارخوندش... دخترمم ازروش کپی کرد.. قربانت مریم بانو..

کلبه شعر

ی ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

صدای دوست

خدایا دستهایم را زده ام زیر چانه ام، مات و مبهوت نگاهت می کنم...، طلبکار نیستم فقط...، فقط مشتاقم بدانم ته ته ته قصه ، چه میکنی با من...؟!

مریم

می شود با خاطراتت کامِ من شیرین کمی مثلِ احساسی که دارد روزه دار از یک رُطب

خواهرانه

سلام رقیه جان... میز اول کلاس هم بنشینم فرق نمیکند همین که تواستادباشی من درس رانمیفهمم مریم بانو...